فرار از زن بدحجاب و نتیجه اش

شهید برونسی
شهید برونسی   فرار از زن بدحجاب و نتیجه اش boronsi

خاطرات شهید برونسی

یكي از دوستان (سيد كاظم حسيني) شهيد مي­گويد: يكبار خاطره اي از دوران سربازي­اش برايم تعريف كرد كه :

بعد از تمام دوره آموزشي ، هنوز كار تقسيم ، شروع نشده بود كه فرمانده پادگان خودش آمد ما بين بچه ها و به قيافه ها به دقت نگاه  مي كرد و دو سه نفر من جمله من را انتخاب كرد و به بيرون صف برد.

من قد بلندي داشتم و به قول بچه ها: هيكل ورزيده و در عوض ، قيافه روستايي و مظلومي داشتم. ما را عقب يك جيپ سوار كردند همراه يك استوار و رفتيم بيرجند .

جلو يك خانه بزرگ و ويلايي، ماشين ايستاد. همان استوار به من گفت بيا پايين و خودش رفت زنگ آن خانه را زد و بعد به من گفت : تو از اين به بعد در اختيار صاحب اين خونه هستي ، هرچي بهت گفتند بي چون و چرا گوش مي­كني. پير زن ساده وضعي آمد دم در و استوار به او گفت : اين سرباز رو خدمت خانم معرفي كنيد.

 خلاصه وقتي رفتم اتاق خانم، گوشه اتاق ، روي مبل ، يك زن بي­حجاب ، با يك آرايش غليظ و حال به هم زن . درحالي كه پاهايش را خيلي عادي و طبيعي انداخته بود روي هم؛ ديدم.

 تمام تنم خيس عرق شد. پا به فرار گذاشتم. زن بي حجاب ،با عصبانيت داد مي­زد برگرد بزمجه ،

 پير زن گفت: اگه بري مي­كشنت ها عصبي گفتم: بهتر.

 از خانه زدم بيرون ، آدرس پادگان را بلد نبودم ولي هر طوري بود،آن روز پادگان را پيدا كردم. بعداً فهميدم آن خانه، خانه يك سرهنگ بود و من مي­شدم خدمتكار مخصوص آن زن كه همسر جناب سرهنگ طاغوتي و بي­غيرت بود. چندبار ديگر مي­خواستند ببرنم همان جا ولي حريفم نشدند.

 18 تا توالت تو پادگان داشتيم كه در هر نوبت چهار نفر مامور نظافتشان بودند ، به عنوان تنبيه يك هفته تنهايي همه توالتها را تميز كردم.

 صبح روز هشتم يك سرگرد، آمد سروقتم ، گرم كار بودم كه به تمسخر گفت : بچه دهاتي ! سرعقل اومدي يا نه ؟ جوابش را ندادم. كفري تر ادامه داد: انگار دوست داري برگردي ويلا؟ عرق پيشاني ام را با سر آستين گرفتم. حقيقتا توي آن لحظه خدا و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) كمكم مي كردن كه خودم را نمی باختم. خاطر جمع و مطمئن گفتم:

«اين هيجده تا توالت كه سهله جناب سرگرد، اكه سطل بدي دستم و بگي همه اين كثافتها روخالي كن تو بشكه، بعد كه خالي كردي تو بشكه، ببر بريز توي بيابون، و تا آخر سربازي هم كارم همين باشه، با كمال ميل قبول مي كنم ، ولي تو اون خونه ديگه پا نمي گذارم» عصباني گفت: حرف همين؟ گفتم: اگه بكشيدم، اون جا نميرم.

بيست روز مرا تنبيهي همان جا گذاشتند. وقتي ديدند حريف اعتقاد و مسلكم نمي شوند، كوتاه آمدن و فرستادنم گروهان خدمات.

كتاب «خاكهاي نرم كوشك » چاپ 23،آبان 86 ص16

درباره نویسنده

محمد دهقان هستم . متولد سال 1363

مطالب مرتبط

home