عکس و نوشته : ماجرای شهید اصفهانی و کمپوت

شهدا

داشتم تو جبهه مصاحبه میگرفتم.

کنارم ایستاده بود که یهو یه خمپاره اومد و بووممممممممم!!

نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین.

دوربین رو برداشتم رفتم سراغش.

بهش گفتم تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی،صحبتی داری بگو؟؟

در حالیکه داشت شهادتین رو زیر لب زمزمه میکرد؛

گفت:

من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم. اونم اینه که ؛ وقتی کمپوت می فرستیدجبهه خواهشا” اون کاغذه روش رونکنید!!!

بهش گفتم :

مردحسابی این چه جمله ایه!!قراره ازتلویزیون پخش بشه!یه جمله بهتر بگو؟؟

با همون لهجه اصفهونیش گفت:

اخوی ؛ آخه تو نمیدونی تاحالا ۳بار به من رب گوجه افتاده!!!

شادی روحشون صلوات….

خاطرات شهدا . عکس نوشته دار  عکس و نوشته : ماجرای شهید اصفهانی و کمپوت komput

درباره نویسنده

محمد دهقان هستم . متولد سال 1363

مطالب مرتبط

1 نظر

قسمت نظرات بسته است

home