شهیدی که عکس زن بر بدنش خالکوبی شده بود

شهدای غواص

شهید غواص / bashiran.ir  شهیدی که عکس زن بر بدنش خالکوبی شده بود  shahid

پنهان کاري‌هاي او شک بعضي‌ها را برانگيخته بود. جزو غواص‌هايي بود که بايد به عنوان اولين نيروهاي خط شکن وارد خاک دشمن مي‌شد.

هر بار که مي‌خواست لباسش را عوض کند مي‌رفت يک گوشه، دور از چشم همه اين کار را انجام مي‌داد. روحيه ي اجتماعي چنداني نداشت. ترجيح مي‌داد بيشتر خودش باشد و خودش.
من هم ديگر داشتم نسبت به او مشکوک شدم.

بچه‌ها براي عمليات خيلي زحمت کشيده بودند. هر چه تاکتيک مربوط به مخفي نگه داشتن اسرار نظامي بود را، پياده کرده بودند. همه ي امور با رعايت اصل (اختفا و استتار) پيگري مي‌شد، حتي اغلب سنگرها و مواضع ادوات را با شا‌خه‌هاي نخل پوشانده بوديم.
با رعايت همه اين اصول حالا در آخرين روزهاي منتهي به عمليات، کسي وارد جمع ما شده بود که مهارت بالايي در غواصي داشت، منزوي بود و حتي موقع تعويض لباس، جمع را ترک مي‌کرد و به نقطه‌اي دور و خلوت مي‌رفت.
بعضي از دوستان، تصميم گرفته بودند از خودش در اين‌باره سوال کنند و يا در صورت لزوم او را مورد بازرسي قرار دهند تا نکند خداي ناکرده، فرستنده‌اي را زير لباس خود پنهان کرده باشد.
آن فرد هم بي شک آدم ساده و کم هوشي نبود، متوجه نگاه‌هاي پرسش گر بچه‌ها شده بود.

يک شب موقع دعاي توسل، صداي ناله‌هاي آن برادر به قدري بلند بود که باعث قطع مراسم شد. او از خود بي خود شده بود و حرف‌هايي را با صداي بلند به خود خطاب مي‌کرد. مي‌گفت:‌
«اي خدا! من که مثل اين‌ها نيستم. اين‌ها معصوم اند، ولي تو خودت مرا بهتر مي شناسي… من چه خاکي را سرم کنم؟ اي خدا!»
سعي کردم به هر روشي که مقدور است او را ساکت کنم. حالش که رو به راه شد در حالي که اشک هنوز گوشه ي چشمش را زينت داده بود،

گفت:
«شما مرا نمي‌شناسيد. من آدم بدي هستم. خيلي گناه کردم، حالا دارد عمليات مي‌شود. من از شما خجالت مي‌کشم، از معنويت و پاکي شما شرمنده مي‌شوم…»
گفتم:

«برادر تو هر که بوده‌اي ديگر تمام شد. حالا سرباز اسلام هستي. تو بنده ي خدايي. او توبه همه را مي‌پذيرد…»
نگاهش را به زمين دوخت. گويا شرم داشت که در چشم ما نگاه کند.

گفت:
«بچه‌ها شما همه‌اش آرزو مي‌کنيد شهيد شويد، ولي من نمي‌توانم چنين آرزويي کنم.»
تعجب ما بيشتر شد.

پرسيدم:
«براي چه؟ در شهادت به روي همه باز است. فقط بايد از ته دل آرزو کرد.»
او تعجب ما را که ديد، گوشه‌ ي پيراهنش را بالا زد. از آن چه که ديديم يکه خورديم. تصوير يک زن روي تن او خالکوبي شده بود. مانده بوديم چه بگوييم که خودش گفت:
«من تا همين چند ماه پيش همه‌ش دنبال همين چيزها بودم. من از خدا فاصله داشتم. حالا از کارهاي خود شرمنده‌ام. من شهادت را خيلي دوست دارم، اما همه‌ش نگران ام که اگر شهيد شوم، مردم با ديدن پيکر من چه بسا همه ي شهدا را زير سوال ببرند. بگويند اين‌ها که از ما بدتر بودند…»
بغضش ترکيد و زد زيرگريه. واقعاً از ته دل مي‌سوخت و اشک مي‌ريخت. دستي به شانه‌اش گذاشتم و گفتم:‌
«برادر مهم اين است که نظر خدا را جلب نماييم همين و بس.»
سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خيره شد. آهي کشيد و گفت:
«بچه‌ها! شما دل پاکي داريد، التماس‌تان مي‌کنم از خدا بخواهيد جنازه‌ اي از من باقي نماند. من از شهدا خجالت مي‌کشم… .»
آن شب گذشت. حرف‌هاي او دل ما را آتش زده بود.حالا ما به حال او غبطه مي‌خورديم. دل با صفايي داشت. يقين پيدا کرده بوديم که او نيز گلچين خواهد شد. خدا بهترين سليقه را دارد.
شب عمليات يکي از نخستين شهداي ما همان برادر دل سوخته بود. گلوله ي خمپاره مستقيم به پيکرش اصابت کرد. او براي هميشه مهمان اروند ماند.

درباره نویسنده

محمد دهقان هستم . متولد سال 1363

مطالب مرتبط

home