جهیزیه فاطمه حاضر شده بود …

خاطراه شهدا

خاطرات شهدا

جهیزیه ی فاطمه حاضر شده بود. یک عکس قاب گرفته از بابای شهیدش را هم آوردم. دادم دست فاطمه. گفتم: بیا مادر! اینو بگذار روی وسایلت.

به شوخی ادامه دادم: «بالاخره پدرت هم باید وسایلت رو ببینه که اگر چیزی کم و کسری داری برات بیاره.»

شب عبدالحسین را خواب دیدم. گویی از آسمان آمده بود؛ با ظاهری آراسته و چهره ی روشن و نورانی. یک پارچ خالی تو دستش بود. داد بهم. با خنده گفت: «این رو هم بگذار روی جهیزیه ی  فاطمه.»

فردا رفتیم سراغ جهیزیه. دیدیم همه چیز خریده‌ایم، غیراز پارچ!

 

راوی: همسر شهید عبدالحسین برونسی

خاطراه شهدا  خاطرات شهدا جهیزیه فاطمه حاضر شده بود ...                   12

خاطرات شهدا

درباره نویسنده

محمد دهقان هستم . متولد سال 1363

مطالب مرتبط